تبليغاتX
به کوتاهی یک نفس

به کوتاهی یک نفس

حکایت قوم به حج رفته!

اپیزود اول :گروه اول

میشود یک عمر خون مردم را در شیشه کرد و وقتی که به استطاعت مالی رسیدی به حج بروی. میشود یک عمر دغل کرد و فریب داد ،دروغ گفت و چخان کرد و با یک حج دلخوش بداری که همه گناهانت ریخته اند.می شود ریا کارانه نشست وبازیگرانه اشکی بر چشم بیاوری و از انقلاب روحی در مناسک حج گفت بی آنکه ذره ای تاثیر داشته باشد.میشود ساعتهای طولانی از انقلاب درونی در صحرای عرفات و هروله میان مروه و صفا گفت.می شود حسابگرانه از ثواب خواندن نماز درکنار مقام ابراهیم گفت.میشود همسایه آدم گرسنه باشد و آنها راندید .میشود زخم خوردگان حادثه در بند عدم استطاعت مالی دیه باشند و آنها را ندید.می شود کودک یتیم جلوی میوه فروشی را ندید که با حسرت به میوه ها نگاه میکند اما نمی شود حاجی نشد.میشود توریست بود وحاجی شد.

دلخوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم ؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب ناله و امن یجیب*

اپیزود دوم :گروه دوم

میشود همه شعائر اسلامی را با توجیه روشنفکرانه ای از سر خود باز کنی.میتوان تمسخر کرد وایراد گرفت بر همه کسانی که به این سفر رفته اند.میشود ژست روشنفکرانه ای گرفت و همه آنهایی که به این سفر رفته اند را به یک چوب راند.می شود .... می شود.... می شود ....

اپیزود سوم :آرزو
خانه كجا و صاحب خانه كجا؟ طائف آن كجا و عارف اين كجا؟ آن سفر جسماني است و اين سفر روحاني. آن براي دولتمند است و اين براي درويش. آن اهل و عيال را وداع كند و اين ترك جان. سفر آن در ماه مخصوص است و اين را همه ماه و آن را يك بار است و اين را همه عمر. آن سفر آفاق كند و اين سير انفس، راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود. آن مي رود كه برگردد و اين مي رود كه از او نام و نشاني نباشد. آن فرش پيمايد و اين عرش. آن مُحرِم  مي شود و اين مَحرَم. آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عاري مي شود. آن لبيك مي گويد و اين لبيك مي شنود. آن تا به مسجدالحرام رسد و اين از مسجدالاقصي بگذرد. آن استلام حجر كند و اين انشقاق قمر، آن را كوه صفاست و اين را روح صفا. سعي آن چند مره بين صفا و مروه است و سعي اين يك مره در كشور هستي. آن هروله مي كند و اين پرواز، آن مقام ابراهيم طلب كند و اين مقام ابراهيم. آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات. آن عرفات بيند و اين عرصات. آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز. آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر. آن درك مني آرزو كند و اين ترك تمني را. آن رمي جمرات كند و اين رجم همزات. آن حلق رأس كند و اين ترك سر. آن را لافسوق و لاجدال في الحج است و اين را في العمر. آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين. لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي. خنك آن حاجي كه ناجي است.**
*شاعر؟
**آیت الله حسن زاده آملی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:17  توسط رضا  | 

سوختن و ساختن

یک وقتهایی پر از حرفی اما نگفتنی،باید برای دل خود گفت تا بشنود از آن حرفهایی که آدم باید با خود واگویه کند. از بس تلنبار شده اند ته دلت که نمیدانی کدام را بگویی یا بنویسی همین لایه لایه تلنبار شدنهاست که فکر میکنی هیچ حرفی برای گفتن نداری .آدم بعضی وقتها اینقدر در خود فرو میرود که دنیا را جور دیگر میبیند شاید تلخ گاهی وقت ها هم اینقدر ساده که یک اتفاق معمولی مثل بارش یک باران او را به هیجان می آورد. انگار اینجا هم آنقدرها که فکر میکنیم مجازی نیست انگار همان دفتر و قلم عهد بوقی چاره ساز تر است تا این .

با اینکه به ماه آذر دوست داشتنی ام نزدیک میشوم هیچ تحولی در خود نمی بینم.حول حالنا....  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:0  توسط رضا  | 

آرامش از دست رفته

بنا بر نالیدن نیست بنا بر یادآوری چیزی است که از دست رفته است.دیگر نالیدن چاره کار نیست اصلا در این کوران زندگی آنقدر بالا و پایین دیده ام که نالیدن را کار آدم های ضعیف میدانم.آخرین باری که با آرامش از خواب بیدار شده ام را هیچ وقت به یاد نمی آورم.از آن خوابهایی که آدم صبح از خواب بیدار شود و هیچ دغدغه ای نداشته باشد همه کار ها روی غلطک و روی روال کار.هیچ کار زمین مانده ای نمانده باشد.یا لااقل آن چیزهای مهمی که با زندگی آدم سر و کار دارند روی زمین نمانده باشد.ریزهایش ندیده میگیرم.

حالا دیگر آنقدر از آن روزهای آرام فاصله گرفته ام که به خاطره ای دور تبدیل شده اند چیزی که یادآوریش حسی خوشایند به آدم دست می دهد از آنها که دوباره آدم را هوایی کوچه باغهای کودکی میکند. به خاطرات بیخیالی. از آنهایی که هیچ دغدغه ای نداشتی.از بس بخوابی که از خواب خسته شده باشی...

دیروز آشنایی برایم میگفت که یاد خدا آرامش میدهد حرفش قبول اما کاش میدانست که این حفره آنقدر عمیق است که به این زودیها پر نمی شود.

حیف از این عمر که اینگونه میرود...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:0  توسط رضا  | 

کوچه بن بست

 
با کوچه .......آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزى جز تنهایى با من نیست

وقتى تو نباشى .......................من به من مشكوكم

به هر گل.............. به هر سایه روشن .............مشكوكم

مشكوكم.............. به اشك كبوتر مشكوكم

مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم

بى تو ............به كابوس و به رویا مشكوكم

به شعله به پروانه حتى .....................مشكوكم
باز امشب ...........فانوسی روشن نیست

با سوگ این شب یك شیون نیست

از كوكب تا كوكب خاموشی

شب هست و شوق شب كشتن نیست

ترسم نیست از دیوار ..........از بن بست .....از سایه تاریك

تاریكم...... من از من میترسم

چرا دل ببندم به شب كوچه گردى

كه از این سكوت سترون میترسم

من از سایه هاى شب بى رفیقی

من از نارفیقانه بودن میترسم

مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم مشكوكم

به خواب خاكستر مشكوكم

با کوچه اواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزى جز تنهایى با من نیست

شب هست و شوق شب گشتن نیست
 
 
 
ایرج جنتی عطایی
 
پی نوشت :تقدیم به یه رفیق!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:59  توسط رضا  | 

نور هشتم

کلمات نمی توانند آنچه در دلم هست بیان کنند.اصلا از بس که همه چیز را سرسری گرفته ایم حتی عرض ارادت را.لق لقه زبانمان شده اما فایده ای بر آن مترتب نیست. از آنهایی نیستند که احساس ما را به غلیان بیاورند. دل را بلرزانند و احیانا چشمی را تر کنند. باید آهی از ته دل بکشی بر این همه دوری جسمی و معنوی....

چشمهایم را میبندم و خیالم را به طی طریق وا میدارم تا پشت پنجره فولاد.اما آنجا نه، من که به قصد حاجت روا شدن نیامده ام.که نیاز من تمامی ندارد به پا بوس خود خودت آمده ام، که هنوز شیرینی آن پابوس قبلی در ذائقه ام مانده. یادت هست وقتی بار قبل جرات نمیکردم که بیایم؟ دوساعتی را در صحن انقلاب نشسته بودم دو دل که آیا شایستگی اش را دارم؟یادت میآید که چقدر به مظلومیتت گریه کردم که آدم سرتا پا گناهی مثل من خود را به شما میچسباند؟چقدر عذر خواهی کردم بعد اذن دخول گرفتم؟ من هنوز همانم!! میدانم خلف وعده کرده ام اما رویم زیاد است!!.امشب میخواهم خود را از قید وبند رها کنم بعضی وقتها عوام بودن چقدر میچسبد، بی هیچ ترتیب و آداب !!!امشب دوباره میخواهم به فتوای دلم پشت به قبله* از راه دور دوباره سلام بدهم بگویم اگرچه در هیاهوی این زندگی گم شده ام اگر چه غرقم اما ته دلم میدانم نور امیدی هست که وقتی رو میزنی پس نمی زند از گذشته هیچ نمیپرسد حال حالت را میبیند.دستگیر روز مبادا!

میخواهم بگویم :

 السلام علیک یا غریب الغربا ، السلام علیک یا معین الضعفا ، السلام علیک  یا شمس الضحی و یا بدر الدجی ، السلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا .... السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

دیشب کتاب زمستان اخوان ثالاث را ورق میزدم به این شعر که رسیدم مناسب حال خودم دیدم اگر چه حتما شاعر به نیتی دیگر سروده است. اما نمیدانم چرا در کتاب نوشته بود" تاج نیا" اما اینجا نوشته" تاج عرب"؟!!

سرود پناهنده :

نجوا کنان به زمزمه سرگرم
مردی ست با سرودی غمناک
خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار
 از سر فکنده تاج عرب بر خاک
این شرزه شیر بیشه ی دین ،آیت خدا
 بی هیچ باک و بیم و ادا
 سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا
.....

....

....

امشب چو شب به نیمه رسد خیزم
وز این سیاه زاویه بگریزم
پنهان رهی شناسم و با شوق می روم
ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم
گر بسته بود در ؟
 به خدا داد می زنم
سر می نهم به درگه و فریاد می کنم

...

....

هیهای ! های ! های
ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست
راهم دهید آی! پناهم دهید آی
 اینجا
 درمانده ای ز قافله ی بیدل شماست
آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه


آه !
اینجا منم ، منم
 کز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم

....

....

ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست
ای لولیان مست به ایان کرده پشت ، به خیام کرده رو 
 آیا اجازه هست ؟
شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد
 او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار
بیند که مشت کوبد پر کوب ، بر دری
 با لابه و خروش
 اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری
راهم دهید ای! پناهم دهید ای!
می ترسد این غریب پناهنده
ای قوم ، پشت در مگذاریدش
 ای قوم ، از برای خدا
گریه می کند
نجوکنان ، به زمزمه سرگرم
 مردی ست دل شکسته و تنها
امشب سرود و سر دگر دارد
امشب هوای کوچ به سر دارد
اما کسی ز دوست نشانش نمی دهد
غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد
راهم ... دهید ،آی! ... پناهم دهید ...آی

هو ... هوی .... های ... های

*از اینجایی که منم تقریبا با طوس دریک راستای جغرافیاییم پس موقعی که رو به امام سلام میدهیم تقریبا پشت به قبله ایم

پی نوشت۱ :یاد پدرم به خیر که بعد از هر نمازش وقتی که زیارتنامه میخواند و رو به مشهدالرضا این غریب الغربا و معین االضعفا را با لحنی می گفت که برای همیشه در ذهنم حک شده است.

پی نوشت۲:نوشته ای دلی بود با اندکی ویرایش



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:5  توسط رضا  | 

پاییز یا بهار

اینکه بر شاخه نشسته ست

اینکه بر شاخه نشسته ست ، نمی دانم چیست ؟
نقطه ی آخر پاییز است ؟
یا نخستین ورق از دفتر ایام بهار ؟
برف می بارد و بر شاخه فقط یک برگ!      

                                                        منصور اوجی

پی نوشت :....
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:32  توسط رضا  | 

نوعی زندگی

۱-دیروز همکاری بازنشسته شده که در عین گمنامی نمونه بود در این مدت نه چندان کوتاه که می شناختمش هیچ ذهنیت منفی از او درخاطرم نیست.همیشه سر وقت می آمد و مشغول کار خودش میشد و تا پایان وقت به نوعی مشغول بود هیچ وقت در نماز جماعتهایی که در همه ادارات خوانده می شود و باید در خانه دوباره آنها را قضا کرد شرکت نکرد.از بحث های سیاسی دوری می کرد خیلی ها این را به حساب اطلاعاتی بودنش(به زعم خودشان) می گذاشتند اما صرفا به جهت پرهیز از غیبت بود چرا که از شنیدن هم ابا داشت،با وجود اینکه از تخصص و تعهد برخوردار بود اما هیچ وقت مسئولیت قبول نکرد اعتقاد داشت که نمی تواند. بیت المال را به شدت رعایت میکرد حتی به اندازه شارژ باطری یک موبایل.هیچ وامی نه از اداره و نه از بانک نگرفته بود .زندگی اش همه اش انتخاب نبود بلکه تا حدودی هم عوامل دیگری بود از جمله پدری که برایش حداقل یک خانه دو طبقه گذاشته بود که مثل خیلی از همکارانش نباشد تا دم بازنشستگی با وجود گرفتن چندین وام هنوز صاحب خانه نشده اند.حرص مال دنیا را نداشت.آهان تنها چیزی که یادم آمد از اهل سنت خیلی بیزاری میجست.

۲-دو سه سال قبل از روی هوا و هوس وسوسه شده بودم که رژیم گیاه خواری بگیرم خیلی مطالب از کتاب و سایت و ...خواندم اطلاعات خوبی پیدا کرده بودم.خیلی با خودم کلنجار میرفتم آیا بتوانم یا نه؟با خانواده مطرح کردم به شدت مخالفت کردند خب حق داشتند دو مدل غذا درست کردن سخت بود از آنجایی که به دمکراسی اعتقاد داشتم من نظر خودم را تحمیل کردم!اوایل قرار بود که فقط یکماه باشد اما به سال رسید از آنجایی که اصالتا استان کرمانی بودم اما در رژیم غذایی من چیزهایی بود که خیلی از بندریها هم چندششان میشد مثل خرچنگ و کوسه ماهی(که به این دومی بندری های قدیمی خیلی اعتقاد دارند به خصوص در به دست آوردن نیروی جوانی!!!!) زیاد امیدی به دوام آن نداشتم اما حالا از سالگرد شروع آن چند ماهی گذشته است. قبلا بوی کباب به عنوان بهترین بو برایم بود اما حالا دیدن یک سیخ کباب برایم چنش آور است. میتوان به یقین بگویم حتی کیک به سبب داشتن تخم مرغ هم در این تحریم بود. میشود با جای گزین کردن موادی به جای موادغذایی دیگر هم شادابی خود را حفظ کرد هم سر وزن بود و هم سالم زندگی کرد......

پی نوشت : با توجه به مورد اولی این دومی را نباید می نوشتم اما این دو هیچ ربطی به هم ندارند.نوشتن از خود شاید نوعی منم منم کردن باشد و حرفی به گزاف زده شود اما بعضی تجربه های شیرینی (ولو به گمان خود شخص) را میشود به اشتراک گذاشت .باشد که پند گیرید!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:0  توسط رضا  | 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم؟

از همان صبح اول وقت که خواهر زاده ام برای خداحافظی آمده بود پاک هوایی شده ام .انگار طلبیدن واقعیتی است انکار ناشدنی.تا دیروز خبری از رفتنش نبود اما صبح امروز زایر امام بود.دلم برای زیارت مشهد و قم لک زده.اما طلبی در کار نیست.دلم برای یک ضریح خلوت و گمنام تنگ شده تا یک دل سیر دست به دامن آن بارگاه کبریایی شوم دست به ضریح سر روی دست و همه دلتنگی هایم را یک جا از یاد ببرم من باشم و او و خدا.همه را از یاد ببرم حتی زن و فرزند حتی همه روز مرگی های خودم،حتی مشکلات خودم را. یکبار هم که شده برای درد دل چاره ای هم باید کرد.که دلم از این روزگار سخت به تنگ آمده.

فردا(یا به تعبیری امروز) تولد حضرت معصومه است از راه دور به آن حضرت سلامی میدهم کاش شنیده شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:32  توسط رضا  | 

دلتنگی...

دارم به یه فرودگاه دور از این مملکت فکر میکنم،

دارم به شوق دیدار یه دختر فکر میکنم،

دارم به حسرت یک پدر فکر میکنم،

دارم به روزهایی فکر میکنم که یک پدر بدون بهانه از دست داده، به یک دوری ،تبعید خود خواسته یا هر اسم دیگر فکر میکنم، به روزهای پدری فکر میکنم که بزرگ شدن بچه اش را کمتر دیده،اپیزود گونه دیده.کاش میتوانستم تصور ذهنی اش را از این دیدار داشته باشم.شاید در ذهن خود آرزوی برگشت به سالهای دور را میکند.

این روزها همه اش به این فکر میکنم که چقدر فرصتها کوتاهند،فقیر باشی یا غنی، سیاستمدار باشی،ادیب باشی،...هر که باشی تنها یکبار فرصت زندگی کردن داری،نباید خود را از داشته هایی که داریم محروم کنیم حسرت نداشته ها پیشکش.

پ.ن:دلم برای آریانا تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:43  توسط رضا  | 

چهار گانه

 

۱-خیلی وقت بود حالش را نپرسیده بودم حال من را،حال خودم را اینقدر در روزمره گی ها گم شده بودم که خود واقعی یم را از یادم رفته بود این چند وقت اجبارا فرصتی فراهم شد تا دوباره به گذشته هایی دور برگردم به دلبستگی های آن روزهای خودم به احساس های ناب خودم ، به خود خودم بدون هیچ پیرایه ای،از بس که حاشیه ها پررنگ شده اند که متن آدمی، باطن آدمی گم شده است.خاطرات خاک گرفته خودم را دوباره دیدم آرزوهای گم شده خودم را که حالا بعضی هایشان ناممکن شده اند.حتی آن دخترک معصوم همسایه را.خدا کند دوباره فراموشم نشود که منی هم وجود دارد. 

۲- دی روز یا پری روز بود که تلوزیون برنامه ای برای ناشنوایان داشت دنیایی ساکت و سکون آنها آزار دهنده است  اینکه آدم هیچ صدایی را نشنود در باور آدم نمی گنجد و قابل تصور نیست. اما چیزی که قابل تامل بود صحبت های فردی بود که پدر و مادرش ناشنوا بودند از آرزوهاش میگفت که دوست داشت صدای قدردانی اش را بشنود وقتی که میگفت بهترین جای بهشت مال پدر و مادرایی است که ناشنوا هستند چرا که شیفتی میخوابند تا نوزادشان وقتی از خواب بیدار می شود خبر دار شوند، اشک در چشمم میچرخید...

۳-بعضی وقتها آنقدر به مرگ نزدیکی که چاره ای جز تسلیم نداری .خیلی وقتها به این پایان فکر میکنم و حالت روحی خودم در آن لحظه.دیشب در اخبار میدیدم که در فلان گوشه خاک زلزله آمده است وحشت زلزله را میفهمم چند باری دچارش شده ام حس همذات پنداری با آنها آزارم میداد نیم ساعت بعد یک باره زمین شروع به لرزیدن کرد فرار را بی فایده میدانستم سوره زلزال را شروع به خواندن کردم و نگاه به سقف بود که اگرپایین بیاید چگونه خواهد بود.اینبار هم به خیر گذشت.

۴-و اما یک اجتماعی:این روزها جشن نیکوکاری یا هر اسم دیگری بر پاست اینکه مردم ما با همه تکثر اندیشه اشان در مورد کمک به همنوع متحد میشوند جای خوشحالی دارد تنها چیزی که ذهن مرا به خود مشغول کرده خواندن یک گزارش بود که مسئول یکی از استانهای کوچک کشور گفته بود که میزان صدقاتی که مردم در طول سال داده بودند چهارصد میلیارد ریال یا چهل میلیارد تومان بود با خودم فکر میکنم از همین پول نه از بودجه دولتی امداد بخواهند وام(نه کمک) برای شغل دایم بدهند آیا بعد از دو سه سال دیگر خانواده ی  فقیری در این استان پیدا میشود؟ یا این هم برای خودش سیاستی است؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 20:9  توسط رضا  |